سگی که پاچه ی خود را گرفت من بودم

.
.
اگر بهار نباشم خزان نخواهم بود
شکسته هم بشوم ناتوان نخواهم بود
اگرچه حاجتم از آسمان روا نشود
دخيل بسته ي هر ناودان نخواهم بود
تمام مشکل من با "من" است...مي دانم
به ديگران پس از اين بد گمان نخواهم بود
درون آينه خنجر به دست ، رو در رو
من از هجوم خودم در امان نخواهم بود
ميان ِشهر تبر مي فروشم و ديگر
براي باغ خودم باغبان نخواهم بود
غرور دارم و از عاشقي گريزانم
پلنگ در قفس اين و آن نخواهم بود...
.
.
شکسته هم بشوم ناتوان نخواهم بود
اگرچه حاجتم از آسمان روا نشود
دخيل بسته ي هر ناودان نخواهم بود
تمام مشکل من با "من" است...مي دانم
به ديگران پس از اين بد گمان نخواهم بود
درون آينه خنجر به دست ، رو در رو
من از هجوم خودم در امان نخواهم بود
ميان ِشهر تبر مي فروشم و ديگر
براي باغ خودم باغبان نخواهم بود
غرور دارم و از عاشقي گريزانم
پلنگ در قفس اين و آن نخواهم بود...
.
.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی ۱۳۸۸ ساعت توسط علیرضا استادی (مسیحا)
|