روزمرگی...
به جای شعر ، کمی روزمرگی می نویسم...روزهایی که دوستشان دارم...
.
.
28 شهریور
تولد داداش گلم... چقد دلم برات تنگ شده وحید... یعنی بعضی وقتا که بدجوری دلم هواتو می کنه ناخوداگاه گریه م می گیره...
خدا کنه اونجا (آلمان) که هستی . موفق باشی و موفق تر بشی.
دلم تنگ شده.
واسه نگاهات.
واسه اون آواز خوندنای باحالت.
واسه داستان تعریف کردنات.
واسه غـُرزدنات.
واسه اون گیرای بدون دلیل.
واسه موهای بیش از اندازه لختت.
دلم واسه عطسه های بلندت تنگ شده.
واسه دعواهای بامزه ت با حسام.
واسه اذیت کردن سیاوش.
واسه ایراد گرفتن از همه .
واسه بحثای سیاسیت.
دلم خیلی برات تنگ شده ....
گفتی 9 مهر میای ایران. خیلی منتظرم.
سفر بهانه ی خوبی برای رفتن نیست نخواه اشک نریزم ، دلم که آهن نیست
-------------------------------------------------------------------------------
اول مهر
وقتی رفته بودم تا پول موبایلمو بدم . توی مسیر برگشت یه عالمه پسر بچه ی کوچولو و بامزه دیدم. همه با این کیفای کولی که من عاشقش بودم. داشتم به این بچه ها نگاه می کردم که بازم گریه م گرفت....
چه روزایی بود خدااااا.... چقدر زندگی اون موقع قشنگ بود.....
.
.
.
-----------------------------------------------------------------------
میلاد دماوند آواز ایران ، استاد محمد رضا شجریان گرامی باد...
.
.
------------------------------------------------------------
مرگ ناگهانی استاد پرویز مشکاتیان هم بسیار ناراحتم کرد.
خدا رحمتش کنه.... هنوز با کاراش زندگی می کنم.
.
.